
من دیر به دنیا امدم.در اواخر دهه ی شصت.من هیچ وقت جنگ،بمباران.پناهگاه های زیر زمینی، اضطراب و ترس آن دوره را تجربه نکردم.یعنی نبودم که تجربه کنم.اما همیشه اسم جنگ را که می شنوم چیزی در تنم تیر میکشد و حافظه ام را به درد می آورد.جنگ بد است.این را شما بهتر از من می دانید.جنگ انسانها را به دلایل کاملاً احمقانه ای به مرگ می کشاند.جنگ داغی ست که هرگز تسلی پیدا نمیکند.مردهایی که می روند و باز نمیگردند.کودکانی که در زیر اوار بمباران های شبانه به مرگ سلام می کنند و زنانی که قربانی می شوند؛قربانی خشونت پنهانی که جنگ برایشان به ارمغان می آورد.
جنگ ها به پایان میرسند.خانه ها از نو ساخته میشود.خون از شهر شسته میشود،آرام گاه ها ساخته میشود.اما ساده ای اگر گمان کنی زندگی به حالت قبل برگشته است..نه.این وسط چیزی از دست میرود که هیچ چیز جایش را پر نمیکند.
اینجا سوریه (حلب) است.پنج سال بعد از جنگ.یک بار دیگر به این خانه ها نگاه کنید درون هر کدامشان میتوانست زنی،مردی،کودکی نشسته باشد و چشمهایش را به آینده دوخته باشد آگر جنگ زندگی اش را به بازی نگرفته بود.امروز در روز صلح در حلب جای هزاران انسان خالیست.در زندگی نیز.
سقوط آزاد...
ما را در سایت سقوط آزاد دنبال میکنید
برچسب: عاشقانه هایی که من دوست می دارم,عاشقانه هایی که هنوز نگفته ام,عاشقانه هایی که برایت مینویسم,عاشقانه هایی که من دوست دارم,عاشقانه هایی که دوستشان دارم,عاشق هایی که به هم نرسیدن,بهترین عاشقانه هایی که خوانده ام, نویسنده: بازدید: 118