فکر میکردم کارها که سبک شوند چندین روز بخوابم، حالا اما شب ها به بهانهی قدم زدن از خانه بیرون میزنم و سیگار نخیام را میکشم و غریق بهارِ تازه نفسی میشوم که پشت پیچ خانهها و کوچههاست. مسیر خلوتی را میروم و برمیگردم. گوشی نمیبرم، لباس سبک میپوشم. چشم بر روی دختران پیاده رو می بندم.... سر بههوایم. هوا یک خنکی و تازگی دارد که یک ماه دیگر نیست. نمیروم بیرون که فکر کنم، خرید کنم، کسی را ببینم یا حتی چیزی بخورم. در این هوا یک چیز ناشناختهای هست که بهش احتیاج دارم: تماشای گذر زمان. برای من نودوهفت سال خوبی بود. سالی که در آن بیش از همهی سالهای قبل کار کردم. و آدم های تازه ای را شناختم و تلاش کردم . چند روز پیش تهران بودم و با اشکان رفتیم بیرون اون مثل همیشه پیشنهاد "توچال" داد و من هم مثل همیشه پیشنهاد" باشگاه انقلاب" اما باز هم مثل همیشه سر از تئاتر شهر درآوردیم و تا به خودمان آمدیم دیدم تا پارک ساعی پیاده آمدیم بالا، رفتیم نشستیم در کافه هنر. پیشنهاد خودم بود. سرکوچه بهش گفتم از آخرین بار که "ح" دیدم دو سال یا شایدم بیشتر می گذرد. وارد کافه شدم. نشستم. غذا خوردم . سیگار کشیدم و از سال هایی که گذشت برایش حرف زدم . قلبم هم درد نگرفت. و صدایم آن روز نلرزید. اون روز فهمیدم این که رها میکنم، رنج کمتری میکشم، مرزهای خودم را پررنگتر نشان میدهم، تصمیمهای سخت میگیرم،کارم را درست انجام میدهم، حرفم را میزنم و کسی را وامدار خودم نمیدانم. نشانههای گذراندن یک تجربه سخت، به خودم که نگاه می کنم می بینم هر چه در سال های نود چهار و پنج و شش آدمی بودم که سعی در تجربه عشق می کردم و شکست می خوردم سعی در دوست داشتن می کردم و شکست می خوردم سعی می کردم تحقیرها را نادیده بگیرم و شکست می خوردم و خیلی چیزای دیگر... در نود و هفت تمام تلاشم را کردم تا از احساس تلخ این تجربه ها رهایی یابم. از پسش هم برآمدم. سختتر و سنگتر شدهام. هیجان زده نیستم. از دست میدهم میپذیرم و چیزهای تازه میسازم و مهمتر از همه ی اینها رابطههایم را کمرنگ کردم. دیگر دلم نمیخواهد با کسی خیلی صمیمی باشم. از آن "خودِ مهربان" دست کشیدهام. آدمها را در دوری و فاصله دوستتر دارم. حس میکنم چیز تازهای در دوستی تازهای نیست که بخواهم تجربه کنم. معدود دوستیهای عمیقی دارم که برایم کافیست و مابقی تمام معاشرتهای سادهی همدلانهاند. برگشتهام به سال های خیلی دور که فکر میکردم بهترین دوستها شخصیتهای داستانهایند. درست هم فکر میکردم. حالا فاش از همه چیز حرف میزنم. خجالت نمیکشم و دور هم میایستم و همین یعنی ضریب آسیب برایم کم است. برمیگردم به جهان کتابها که امنترین جهان برای کسی مثل من است که مدام با چاقوی برندهای در دست میخواهد خودش را زخمی کند. دلم میخواهد تابستان که آمد این چاقوی سنگینِ خونی را برای همیشه بشورم و کنار بگذارم.
پ ن: همیشه در نوشته هایم و با خودم تکرار می کنم "من از تجربه تلخ سال های گذشته گذشته ام" اما واقعیت با این حرف ها و نوشته ها تغییر نمی کند . همچنان در حسرت سال های گذشته مانده ام
سقوط آزاد...ما را در سایت سقوط آزاد دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 150