فکر میکردم کارها که سبک شوند چندین روز بخوابم، حالا اما عصرها به بهانهی قدم زدن از خانه بیرون میزنم و سیگار نخیام را میکشم و غریق بهارِ تازه نفسی میشوم که پشت پیچ خانهها و کوچههاست. مسیر خلوتی را میروم و برمیگردم. گوشی نمیبرم، لباس سبک میپوشم و دلم دختری زیبا نمی خواهد. سر بههوایم. هوا یک خنکی و تازگی دارد که یک ماه دیگر نیست. نمیروم بیرون که فکر کنم، کسی را ببینم یا حتی چیزی بخورم.
در این هوا یک چیز ناشناختهای هست که بهش احتیاج دارم: تماشای گذر زمان. برای من نودوچهار سال خوبی بود. سالی که در آن بیش از همهی سالهای قبل کار کردم. آدمهای تازه را شناختم، اتاقِ کوچکی را صاحب شدم و با افراد ساکن در ساختمان آبشار زندگی کردم. سیگار کشیدم. چای خوردم. خندیدم. چند روز پیش خیلی ناگهانی نیما را دیدم و ونک تا پارک ملت را قدم زدیم. خسته بودم و پک سیگار تعادل راه رفتنم را به هم می ریخت. رفتیم نشستیم در کافه . پیشنهاد خودم بود. وارد کافه شدم. نشستم. غذا خوردم . سیگار کشیدم و از سالی که گذشت برایش حرف زدم از تلخی ها و درد های خودم که نیما خوب می دانست من چه می گویم. قلبم هم درد نگرفت. ناراحت هم نشدم. آن روز نیما بهم گفت این که رها میکنم، رنج کمتری میکشم، مرزهای خودم را پررنگتر نشان میدهم، تصمیمهای سخت میگیرم،کارم را درست انجام میدهم، حرفم را میزنم و کسی را وامدار خودم نمیدانم نشانههای ورود به جوانیِ بزرگسال است. به خودم که نگاه میکنم میبینم هرچهقدر در نودوسه آدم بدبختِ شکستخوردهی مضطرب افسردهای بودم، در نودوچهار تمام تلاشم را کردم که حداقل بدبخت و شکستخورده نباشم. از پسش هم برآمدم. سختتر و سنگتر شدهام. هیجان زده نیستم. از دست میدهم. میپذیرم و چیزهای تازه میسازم و مهمتر از همه ی اینها رابطههایم را دور کردم. دیگر دلم نمیخواهد با کسی خیلی صمیمی باشم. از آن خودِ فداکارِ بارکشم در روابط دست کشیدهام. آدمها را در دوری و فاصله دوستتر دارم. معدود دوستیهای عمیق دارم که برایم کافیست و مابقی تمام معاشرتهای سادهی همدلانهاند. برگشتهام به سنین نوجوانی که فکر میکردم بهترین دوستها شخصیتهای داستانهایند. درست هم فکر میکردم. حالا فاش از همه چیز حرف میزنم. خجالت نمیکشم و دور هم میایستم و همین یعنی ضریب آسیب برایم کم است. بهار که بیاید رفیقانم را میبینم. میبوسم. قدم میزنم. روی تخت میافتم و به داستانهای طولانی برمیگردم. برمیگردم به جهان کتابها که امنترین جهان برای کسی مثل من است که مدام با چاقوی برندهای در دست میخواهد خودش را زخمی کند. دلم میخواهد بهار که آمد این چاقوی سنگینِ خونی را برای همیشه بشورم و کنار بگذارم.من مازوخیسمی در حال ترک هستم
+ نوشته شده در سه شنبه نهم خرداد ۱۳۹۶ساعت 23:1 توسط .... |
سقوط آزاد...
ما را در سایت سقوط آزاد دنبال میکنید
برچسب: مازوخیسمی,هستم, نویسنده: بازدید: 114 تاريخ: شنبه 4 شهريور 1396 ساعت: 2:36