در تیرماه دلگیر باد هستم:آشفته و بی قرار . سرکش و بی سرزمین . نه نقطه ی اتکایی می بینم نه محل آسایشی . خودم را محکم می کوبم به دیوارها به بن بست ها. به پنجره های بسته. دردم می آید . از درد می پیچم به خودم به درخت ها به آسمان ها. به حفره های خاموش اضطراب در تن ام نه باد شرجی موسمی و نه گرمای تیر جانکاه .زمهریرم . بوی خون می دهم . هوهو می کشم میان هیچ ها و هنوزها . اما یک روز عاقبت خسته می شوم از نفس می افتم .از پا می افتم . از دل هم حتی. می شوم باد ساکن . باد که ساکن نمی شود یا می وزد یا نمی وزد . غبار می شوم پررخوت. گیج ساکن و سنگین . غبار تیره ی فراموشی. . . . .
ما را در سایت سقوط آزاد دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 118