شبها در خوابهایم صدایِ رود میآید. رودی جاری و سیال که دستهایِ خیس و مرطوبش را بر تیرگیِ خاک میکشد تا راه به رسیدن گشاید و خودش را بکشاند تا روشناییهایِ یک شهر. شهری به نام
اصفهان. شبها پشتِ پلکهایم جهان کوچک میشود، مسافت معنیِ خودش را از دست میدهد و صاحبِ کرامت "طیِ الارض"میشوم و به دقایقی کوتاه از این سقف و آسمانِ کوتاهِ جدا میشوم و میرسم به شهریِ که برایِ من هست و نیست. شهری که در خیال و کلمه و رویا صاحبش هستم و در واقعیت دستم از زیبایی و ظرافتش کوتاه است. اصفهان یک روزی برایِ من از هیئتِ شهری دور خارج و تبدیل به تکهای از وجودم شد. شبیهِ پرندهیِ کوچکِ چوبیای که رویِ لباسم، سمتِ چپِ سینهام، نصب میکنم و هر روز ساعاتی از روز را پابهپایِ هم در خاکستریِ خیابانهایِ نیمهروشن بال بال میزنیم. من میتوانم بارها به لحظههایِ غیابِ خودم در این شهر بازگردم و تصویرِ نابودهام را برش تصور کنم. مثلا ببینم که در امتدادِ چهارباغ قدم میزنم، بر غرفههایِ سیوسهپل نشسته زیرِ لب آواز میخوانم و یا صبحهایِ زود پناه میبرم به صحنِ شیخلطفالله و قلبم را به آبیهایش میبخشم. آدمیزاد به امید زنده است. این جمله حقیقتیست. اصفهان اُمیدِ من است. یادآوری جانِ هنوز از نفس نیافتاده و گرمِ زیباییست. میعادِ گل و مرغ بر آبی ساختهی دستِ ناتوانِ انسانیست. من در لحظههایِ عظیمی از این زندگی غایب بودهام. امّا غیبتِ جانگداز برایِ من غیبت در همانِ شبِ اساطیریست. شبی که آب بعد از ماهها به شهر رسید. آن شب من کجا بودم؟ گوشهی شبِ بلندِ کشدارِ پر نفسی جان میکندم. نبودم و رسیدنِ آب را ندیدم. مهجور ماندم. به دوریای ناخواسته تن دادم. شبیه موقعیتهایِ مشابه بسیاری در زندگیام. زیبایی بیطاقت است. برایِ نگاهِ هیچکداممان صبر نمیکند. میآید و مینشیند جایی که باید باشد و چشمِ مشتاقان را روشن میکند. ماییم که محرومیم. آب به شهر رسیده. هفتههاست. من این آبِ روشن بر تاریکیِ آن شهر را ندیدهام امّا صدایِ ظریف و آزادش را میشنوم.آوازهایِ زیرِ لبِ عاشقانِ پرسهزن در رواقهایِ پل را هم میشنوم. من حتی تصویرِ ماه لغزنده بر شبِ این آب را هم گاهی به خواب میبینم. آدمی به امید زنده است. گفتم که. شبها میانِ خواب زیرِ قلبم میسوزد. سوزشی که گاهی مثل مایعی داغ خودش را میریزد بر گودیِ کتفِ چپم. این هم آرزویِ من است. برایِ مردن اصفهان نصیبم شود. مثلا دراز بکشم بر سطحِ آبی زاینده رود و به ناکجا بپیوندم یا از گنبدِ پرجلالِ شیخ لطفالله شبیه پرندهای خسته از پرنده بودن به یک آبی بی وسعت بپیوندم. اصفهان جایِ من است. جایِ مردن من. "زیباتر جایی برایِ مردنِ" من. این رویایِ من است. رویایِ صادقهی من. روزی به این شهر بازمیگردم. بیجان حتی. اگر قرار است تمام شوم چه مأمن و خاکی بهتر از زیبایی برایِ ترکِ این زندگی؟ من آویخته به ریسمانِ زیبایی این شهر متروک میشوم. حبلالمتینِ منست. حتی به نیستی. به مردن. به خواب. سقوط آزاد...
ما را در سایت سقوط آزاد دنبال میکنید
برچسب: آتلیه نازنین اصفهان,مهد نازنین اصفهان,مهدکودک نازنین اصفهان, نویسنده: بازدید: 228 تاريخ: پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 14:17